تبليغاتX
آواز بوف
جرعه ای بیش ز من نمانده،

پیش از رفتن،

آن را هم سر کش...


-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:43 توسط بوف |


از پشت پنجره های شفاف و تمیز

    نگریستن

            به افق دور نرسیدن ها

یادم می آورد که

                        "زندانی هستم"

و خطوط مورب شعاع های خونین خورشید

هرگز نخواهند توانست

بر این عمود های

                         کنارهم

                                      موازی

غالب آیند.

میله هایی که از زیر پاهایم سر بر می آورند

و تا اوج امید و آرزو بالا می روند!

 

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:25 توسط بوف |



آسمان را سپرده ام که نگیرد

و باغ را گفته ام که از تنهایی نترسد

                                          و شکوفه ها را نریزد؛

معلوم است که گنجشک ها

فقط برای این چند گلبرگ ساده ی کوچک آواز می خوانند.

مگر کم از پسری دارند که دفتر شعرش را

به گلبرگ های لایش سپرده است

و پنهان اش کرده در صندوقچه ی خاطرات؟!


از لرزیدن دل ها نخواهم ترسید!

اگر ستاره قول آمدن نداده است هم،

نباید از غروب های زود هنگام ترسید؛

می توان شب را باور کرد

و به انتظارش نشست!


   آخر، اصلاً، اگر

          کسی نجوای شاپرک را باور نکند

                       سفره ی خالی دوره گرد را چه کسی مهمان خواهد شد؟!


-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 2:40 توسط بوف |



نبود ات را در آغوش می گیرم

که تو عیسیِ وهم من هستی!

و به هر نفس ات

بدان جان می بخشی.

 

در اعوجاج دودها

چهره ات

به تناسب حیات در می آید

و در نیشخندی به سخره می گیرد

واقعیت ها را

بودن را، نبودن را...

 

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 1:43 توسط بوف |


 

تمام دریچه های انتظار را بستم

پرده ی چشمان-ام را کشیدم

و تاریکی را بر افق نگاه-ام تاباندم

تا در پایین پله ها دمی به شنیدن سکوت نشینم

                                  اما مگر شلوغی این همه پارادوکس رهایم خواهد کرد؟!

 

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 2:26 توسط بوف |



حالا من ماندم

و این تخم گندیده

که در عرق دستانم خیس و فاسد شده است

 

خیلی قبل تر

باید در کناری از خط سیر زمان

دفنش می کردم

 

تا لا اقل هر گاه

که بادی از گذشته ها وزید

بوی سبز شدنش را

از خاطره ای موهوم می گرفتم

تا هر گاه که باران بارید

خود را به آرزوی بارور شدنش

خوش می کردم...

 

ولی حالا دیگر باید پرتش کنم به کرانی دور

و در فکر آب روانی باشم

که بوی کثیفی و خستگی را

از یاد دستان مسافر تنها بشوید...

 

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 11:23 توسط بوف |


 

خواب دیدم

          به جوجه های کور

                      آب و دانه می دادم.

بیدار که شدم

         هیچ پرنده ای جیک نمی زد،

                     می ترسیدند کورشان کنم!

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 7:59 توسط بوف |


امروز بهار من پاییزی بود

خستگی آسمانش را فسرده بود

         و نگاهش سرگردان پرواز می کرد

روی صندلی ایستگاه انتظار نشسته و سرش به پایین بود

گاهی دستان-اش را روی چشمان-اش می گذاشت

و فشاری به عمق آشنایی می داد

که شاید خاطره ی باران را پاک کند.

سرود تمام فصل های من

آهنگ غم به زیر لب داشت

و رویای روزهای گرم را پریشان می کرد

                       تا به باد فراموشی بسپارد.

 

...که قاصدکی کنار پنجره ی تنهایی-اش نشست

و بلندتر از سهم و هراسِ غربت

فریاد کرد؛

              "دوست-ات دارم ای نازنین اهورایی"

-بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 20:41 توسط بوف |


دیشب  از دریچه ی آینه

یک ستاره شناس را

رصد کردم

ستاره شناسی که

آسمانش

به بزرگی

       کاسه ی سرش بود!

 

 

غریبه ای بود،

                 نام آشنا!

قبل تر ها

آرزو می کاشت

و با خیال آب-اش می داد

تا نور ایمان بتابد

        و او انسانیت درو کند

و بفهمد آزاد است!

 

اما او امروز اثبات می کند

که ایمان نورر ندارد

و انسانیت روییدنی نیست

خیال و آرزو،

               اسباب مسخ فکر است

 

روزگاری

پرواز را دوست داشت.

و حرکت در اعماق

او را مست و سر خوش می نمود

 

 یک روز به مقصد فکر کرد

و گفت باید تا نهایتِ بی نهایت پرواز کند

و چون به نهایتی نرسید

فهمید "بی نهایتی وجود ندارد!"

او فلج شد

و دیگر نتوانست پرواز کند

 

اما خوب او یک تئورسین شده بود

یک تئورسین خیلی بزرگ

(خیلی خیلی بزرگ!)

            هفتاد و خرده ای کیلو گوشت و استخوان

با چند تکه کاغذ

پر از نقل قول...

 -بوف شبآهنگ-

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 14:31 توسط بوف |


 

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

 با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

 هرکس از او نشانی دارد

 ما را کند خبر

این هم نشان ما  :

یک سو خلیج فارس، 

                                سوی دگر خزر

«شفیعی کدکنی»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:29 توسط بوف |